عمومي

  • رابیندرانات تاگور-(سنگ های گرسنه)

    رابیندرانات تاگور (به زبان بنگالی ‎ ‏) (زاده 7 مه1861،درگذشته 7 اوت1941 (میلادی)) شاعر،فیلسوف،موسیقیدان و چهره‌پرداز

     

    هندی بود. ناماوریش بیشتر از برای شاعری اوست. وی نخستین کسی است که از آسیا توانست به جایزه نوبل دست یابد.

     

    پدرش دبندرانات(مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. با تاگور لقب گوردیو Gurdev به معنای پیشوا داده‌اند. رابیندرانات

     

    در بامداد هفتم ماه مه سال 1861 ترسایی زاده شد. او چهاردهمین و واپسین فرزند مهاریشی بود. وی را در میان خانواده

     

    رابی می‌خواندند. سیزده سال و ده ماه از زندگیش گذشته بود که مادرش را از دست داد. از آنجا که پدرش که زمیندار بزرگی

     

    بود پیوسته در سفر بود نگهداری وی بر گرده برادرانش افتاد...

  • دوستت دارم آخرین جمله اعدامی‌ها

    تحقیقات دانشمندان نشان می‌دهد عشق و دوست داشتن متداول‌ترین کلمه ای است که مجرمان محکوم به اعدام در آخرین لحظات زندگی خود به زبان می‌آورند. مجله نیوزویک برای پی بردن به کلمات مورد علاقه محکومین به اعدام در آخرین لحظات زندگیشان ، آخرین جملات 446 محکوم به اعدام را در تگزاس مورد تحلیل و بررسی قرار داد. در این تحقیقات مشخص شد لغت دوست داشتن نزدیک به 630 بار از دهان این محکومین به اعدام خارج شده است.محققان متوجه شدند محکومین به اعدام به طور متوسط این لغت را سه برابر لغت "متاسفم" به کار می‌برند که این نشان می‌دهد بسیاری از آن‌ها هنوز هم معتقدند بی‌گناه هستند و به گناه‌کار بودن خود اعتراف نمی‌کنند.

    دومین لغتی که محکومین به اعدام در آخرین لحظات زندگی خود استفاده می‌کنند تشکر کردن است که نزدیک به 243 بار در آخرین لحظات زندگی 446 محکوم به اعدام شنیده شده است. هم‌چنین لغت "آماده ام" نیز نزدیک به 65 بار از زبان اعدامی‌ها شنیده شد که با بیان این لغت آمادگی خود را برای رفتن به استقبال مرگ اعلام می‌کردند. نکته جالب توجه این است که لغت "می‌ترسم" فقط یک بار از دهان این 466 بار به اعدام شنیده شده است که این موضوع می‌توان در نوع خود مورد توجه قرار گیرد. اعتقادات مذهبی هم در میان افرادی که به اعدام محکوم می شوند بسیار پررنگ است و لغت خدا بسیار در میان آخرین صحبت‌های آن‌ها شنیده می‌شود.هم‌چنین لغاتی مانند بهشت ، جهنم ، مسیح و مانند آن‌ هم کلماتی هستند که معمولا محکومین به اعدام در آخرین لحظات زندگی خود به زبان می‌آورند. هم‌چنین از میان این محکومین به اعدام 20 نفر به لغت "پایان" و فقط 12 نفر به لغت "پشیمانی" در آخرین لحظات زندگی خود اشاره کردند.

  • فيلم «پدرخوانده» چگونه خلق شد‌؟

    ترجمه اميررضا نوري‌زاده:
    نسخه تكميل شده‌ شاهكار ماندگار فرانسيس فورد كاپولا در اين ماه در اكثر كشورهاي جهان به اكران مجدد در آمد.

    37سال پس از اكران پدرخوانده هنوز اين سؤال مطرح است كه چه فرمولي سبب ساخت يكي از موفق‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما شد؟ نظر منتقدان در اين زمينه متفاوت است ولي يك چيز محرز به‌نظر مي‌رسد و آن تعادلي غريب بين سينماي سرگرم‌كننده و ايده‌هاي بديع هنري است؛ هر چند كه براي رسيدن به اين ميزان از موفقيت فرانسيس فورد كاپولا و عواملش روزهاي سختي را پشت سر گذاشتند و اصولا رسيدن به قله افتخار و موفقيت هرگز در ذهن او جايي نداشت.

    فيلم با 6 ميليون دلار هزينه ساخته شد اما در اكران عمومي‌اش در سال‌1972 طي 18‌هفته بيش از 101‌ميليون دلار فروش كرد و نامزد دريافت 11‌جايزه اسكار شد و 3جايزه را به دست آورد. ال رودي تهيه‌كننده فيلم در يادآوري خاطرات آن روزها مي‌گويد: پدرخوانده پردردسرترين فيلمي بود كه مي‌توانم به خاطر بياورم و هيچ‌كس حتي از يك روز حضور در سر صحنه آن لذت نبرد.كاپولا هم با اين موضوع موافق است و مي‌گويد: تنش‌ها بدون توقف ادامه داشت و من هر روز منتظر اخراج بودم.

     

    البته شايد اين تنش‌ها و مشكلات از نويسنده رمان به فيلم و عوامل آن به ارث رسيده بود.ماريو پوزو، نويسنده كتاب هم مشكلات فراواني براي انتشار كتابش داشت و 8ناشر آن را بدون توجه به محتوايش رد كرده بودند چون نمي‌خواستند از يك نويسنده ميان‌رتبه با بدهي‌هاي فراوان و سابقه قماربازي كتابي چاپ كنند و آشنايي با يك دوست در نهايت مقدمات چاپ كتاب را فراهم كرد و براي 67 هفته پرفروش‌ترين كتاب فهرست نيويورك تايمز بود. پارامونت زماني اقدام به خريد حقوق اقتباس رمان كرده بود كه پوزو تنها 100‌ صفحه از كتاب را نوشته بود و در مجموع 12500 دلار به پوزو پرداخت و قرار شد اگر فيلمي براساس آن ساخته شد دستمزد پوزو به 50 هزار دلار افزايش پيدا كند.

    حالا همه پدرخوانده را بزرگترين فيلم پارامونت مي‌دانند اما اگر هوشياري رابرت اوانز، مدير توليد استوديو نبود آنها قافيه را به برت لنكستر باخته بودند و تنها يك روز با وقوع اين فاجعه فاصله بود: برت لنكستر در نقش دون كورلئونه بازي كند.

    كاپولا هم گزينه اول هيچ‌كس نبود و تنها زماني نوبت به او رسيد كه جمعي از كارگردانان از جمله ارتور پن، پيتر يتس، كاستا گاوراس، اوتو پره مينجر، ريچارد بروكس، اليا كازان، فرد زينمان، فرانكلين جي شافنر، ريچارد لستر و...‌  همگي به پارامونت نه گفتند.اوانز هم معتقد بود در گذشته فيلم‌هاي مافيايي به اين دليل موفق نشده‌اند كه توسط يهودي‌ها كارگرداني شده و بازيگران اصلي‌اش نيز يهودي بوده‌اند.او براي كارگرداني اين فيلم، كاپولاي آمريكايي- ايتاليايي را برگزيد اما او هم ابتدا به اوانز نه گفت و تصور مي‌كرد داستان پوزو اثري عامه‌پسند و احساساتي و بي‌كلاس است.

    ولي ورشكستگي شركت فيلمسازي كاپولا به نام «  امريكن زئو تروپ» او را ناچار به قبول اين پروژه كرد و زماني كه در سر صحنه حاضر شد در تغيير نگاهي عجيب داستان پوزو را روايت پادشاهي و 3پسرش خواند. پوزو شيوه كار كاپولا را دوست داشت و استوديو ابراز تمايل كرد تا لوكيشن اصلي فيلم براي كاهش هزينه‌ها به كانزاس سيتي منتقل شود اما كاپولا مخالفت كرد و درخواست 5 ميليون دلار بودجه كرد. برنامه كاري پيشنهادي كاپولا 80 روز فيلمبرداري بود اما استوديو تنها 53 روز به او فرصت داد.

    سؤال بعدي و شايد مهم‌ترين سؤال انتخاب هنرپيشه نقش دون كورلئونه بود. پارامونت ابتدا آنتوني كويين را انتخاب كرده بود ولي در فهرست آنها نام‌هايي چون لاورنس اوليويه، جورج سي‌اسكات، ژان‌گابن، ويتوريو دسيكا و جان هيوستون ديده مي‌شد اما كاپولا مارلون براندو را مي‌خواست كه به‌دليل فاجعه‌هاي متعدد در گيشه سال‌ها بود كه به ليست سياه استوديوها منتقل شده بود.

    اما با اظهارنظر استن‌جاف، مدير استوديو پارامونت مبني بر اينكه مارلون براندو هرگز در اين فيلم بازي نخواهد كرد به‌نظر مي‌رسيد حتي امكان چانه‌زني هم وجود نخواهد داشت.كاپولا كه برنامه‌هايش را براي اين فيلم از دست رفته مي‌ديد در ملاقاتي با مديران استوديو اصرار كرد براندو بهترين هنرپيشه حال حاضر دنياست و در اواخر جلسه در حالي‌كه روي اين اظهارنظرش تاكيد مي‌كرد ناگهان از حال رفت و مديران استوديو كه تصور كردند كاپولا دچار حمله قلبي شده ناگهان با درخواست او موافقت كردند.

    ولي انتخاب باقي تيم بازيگران هم دردسرساز بود. پارامونت رابرت‌ردفورد يا رايان‌اونيل را براي نقش مايكل مي‌خواست ولي ردفورد و پس از او وارن‌بيتي نقش را رد كردند و براي آن ديويد كارادين و دين استاكول در نظر گرفته شدند و حتي رابرت دنيرو براي آن تست داد و فيلم‌هاي تست آنها همچنان موجود است ولي كاپولا با ديدن بازي پاچينو او را انتخاب كرد و فرد راس بازيگردان فيلم، او را به‌رغم جثه كوچكش انتخاب كرد هر چند كه دستمزدش براي كل فيلم 35 هزار دلار بود. جيمزكان هم كه براي خودش در آن زمان كسي بود براي نقش مايكل تست داد ولي در نهايت نقش ساني به او رسيد و جان‌كزل هم براي نقش فردو انتخاب شد. اما پيتر فالك و جان كازاوتس هر دو براي نقش تام هاگن كه به رابرت دوال رسيد از كاپولا درخواست نقش كردند و جواب منفي شنيدند.

    فيلم درگيري‌هاي خانوادگي را هم براي كاپولا به‌دنبال داشت.كاپولا ابتدا با مادرش براي بازي خواهرش تاليا شاير در فيلم درگيري پيدا كرد اما مشخص بود در نهايت راي مادر پذيرفته مي‌شود و پدرخوانده به فيلمي خانوادگي با حضور خواهر، پدر و مادر كاپولا و دختر يك ماهه‌اش سوفيا بدل مي‌شود. دوران فيلمبرداري هم براي كاپولا زجرآور بود و او هميشه بايد با مشكلات پيش‌بيني نشده دست و پنجه‌نرم مي‌كرد و البته ذهن او پر از افكار منفي بود كه آرامشش را حين كار مي‌گرفت.

    او به شكل تصادفي از چند تن از عوامل شنيده بود كه فيلم را يك تكه آشغال توصيف كرده بودند و او را ناديده مي‌گرفتند. در چنين شرايطي كاپولا تصور مي‌كرد هر روز ممكن است كارگرداني مثل كازان سر صحنه بيايد و از او محترمانه بخواهد كه لوكيشن را ترك كند ولي براندو تهديد كرد در صورت عدم‌حضور كاپولا از كار كناره‌گيري مي‌كند.

    حتي پاچينو هم با وجود دستمزد اندكش جايگاه محكمي در فيلم نداشت و تنها پس از فيلمبرداري صحنه انتقام‌‌گيري خونين در رستوران بود كه مديران استوديو او را براي اين نقش پسنديدند.براندو هم خوب بود.همه خوب بودند و كاپولا اشاره مي‌كند: بدون استثنا تمامي ايده‌هاي عجيب من براي اين فيلم عالي از آب درآمد.ولي دردسرها تمامي نداشت.

    در اواخر كار اوانز تصور مي‌كرد فيلمبرداري صحنه مرگ دون كورلئونه ضروري نيست ولي اين سكانس يكي از بهترين سكانس‌هاي فيلم حاضر محسوب مي‌شود. گوردون‌ويليس، كاپولا را غيرحرفه‌اي مي‌دانست و از اين تيم بازيگران متنفر بود حتي موسيقي به ياد ماندني نينا روتا هم توسط اوانز رد شد و تنها زماني جايگاهش در فيلم تثبيت شد كه در اكران آزمايشي مورد توجه تماشاگران قرار گرفت.

    مشكل نهايي زمان فيلم بود. كاپولا به‌دليل قوانين عجيب استوديو زمان فيلم را به 135‌دقيقه كاهش داد ولي اوانز او را به دفترش فراخواند و گفت: تو يك حماسه را فيلمبرداري كردي و حالا داري تيزر تحويلم مي‌دهي؟ من از تو يك فيلم مي‌خواهم! فيلم با تدوين مجدد نزديك به 3ساعت شد و فيلم محبوب منتقدين در دهه‌1970شد.

    ديلي‌تلگراف- 2 اكتبر

  • راز مونالیزا

    اطلاعات درهم ارسالی چشم به مغز، دلیل ظاهر شدن و پنهان شدن ناگهانی لبخند مونالیزا است. حال این سوال مطرح است که چند صد سال پیش، داوینچی چطور توانسته چنین جادویی را در نقاشی خود به‌کار برد.

    فاطمه محمدی‌نژاد: اغلب مردم، بزرگ‌ترین شاهکار لئوناردو داوینچی را تابلوی مشهور مونالیزا می‌دانند و این باور به‌قدری رواج یافته که شدیدترین اقدامات امنیتی برای حفاظت ازاین تابلو به عمل آمده است. هرچند دان براون در کتاب جنجالی خود، راز داوینچی، اسرار دیگری از این تابلوی نقاشی را مطرح کرده بود؛ اما به باور بسیاری از مردم، راز این نقاشی در لبخند اسرارآمیز مونالیزا نهفته است، لبخندی که لحظه‌ای پدیدار می‌شود و لحظه‌ای دیگر محو می‌شود.

    اما اگر شما نیز تاکنون لبخند مونالیزا و این‌که چرا یک لحظه شاداب و لحظه دیگر جدی است را جزو اسرار سربه‌مهر لئوناردو داوینچی به‌شمار می‌آوردید، متاسفانه باید بگوییم این راز داوینچی نیز حل شد. پژوهشگران فهمیده‌اند که دلیل لبخند مرموز مونالیزا، این است که چشمان شما سیگنال‌های درهمی را در مورد لبخند او به مغز ارسال می‌کند.

    لوئیز مارتینز اوترو، روانشناس موسسه روانشناسی آلیکانته اسپانیا که همراه با دیه‌گو آلونسو پابلوس این تحقیقات را انجام می‌دهد، در گفتگو با نیوساینتیست گفت: «سلول‌های مختلف شبکیه چشم، دسته‌های مختلفی از اطلاعات را به مغز می‌فرستند. این سیگنال‌ها یا کانال‌ها، اطلاعات اندازه شیء، وضوح، روشنایی و مکان آن را در محوطه بصری به رمز در می‌آورند. گاهی اوقات یک کانال از کانال دیگر پیشی می‌گیرد و شما لبخند را می‌بینید؛ دیگر زمان‌ها کانال‌های دیگر پیروز می‌شوند و شما لبخندی مشاهده نمی‌کنید.»

    این نخستین بار نیست که دانشمندان این شاهکار لئوناردو داوینچی را بررسی می‌کنند. در آغاز، این توضیح ارایه شد که داوینچی برای رسم لبخند از رنگ‌هایی استفاده کرده که سلول‌های حساس به نور مستقر در اطراف شبکیه را تحریک می‌کند؛ وقتی فرد به جایی غیر از لب‌ها تمرکز کند، این سلول‌های استوانه‌ای تحریک می‌شوند و لبخند ظاهر می‌شود. در سال 2000 / 1379، مارگارت لیوینگ استون، روانشناس دانشکده پزشکی‌هاروارد نشان داد که لبخند مونالیزا از زوایای کناری واضح تر از مرکز است و در سال 2005 / 1384، یک تیم آمریکایی اعلام کرد که خش‌های تصادفی در مسیر شبکیه تا قشر بینایی معین می‌کنند که ما لبخند را ببینیم یا نه.

    اما تحقیق جدید که در نشست سالانه جامعه عصب شناسی در شیکاگو ارائه شده، از روشی دیگر برای بررسی این نقاشی اسرارآمیز استفاده کرده است.

    مسیرهای بینایی
    مارتینز اوترو و آلونسو پابلوس، برای دریافت تصویری بهتر از ناپدید شدن لبخند مونالیزا، زوایای مختلف مونالیزا را که با کانال‌های مختلف بینایی پردازش می‌شوند، جداسازی کردند و سپس از داوطلبان پرسیدند که آیا لبخند را می‌بینند یا نه.

    این دو نفر برای شروع از داوطلبان خواستند به نقاشی در اندازه‌های مختلف و از فواصل متفاوت نگاه کنند. داوطلبان از فاصله بسیار دور یا با دیدن تصویر کوچک نقاشی، نتوانستند هیچ احساسی در صورت وی تشخیص دهند. با نزدیک‌تر شدن یا دیدن نسخه بزرگ‌تری از نقاشی، آنها موفق به دیدن لبخند شدند و هرقدر عکس بزرگ‌تر می‌شد، لبخند نیز واضح‌تر دیده می‌شد. این بدان معناست که سلول‌های شبکیه‌ای که دید نقطه مرکزی را پردازش می‌کنند، درست همانند سلول‌هایی که دید حاشیه‌ای را پردازش می‌کنند، اطلاعات لبخند را انتقال می‌دهند.

    گروه سپس تاثیر نور را بر قضاوت در مورد لبخند مونالیزا امتحان کردند. دو نوع سلول، روشنایی یک شیء را از محیط اطرافش مشخص می‌کنند: سلول‌های مرکزی که تنها زمانی تحریک می‌شوند که مرکز تصویر نورانی‌تر می‌شود و به ما اجازه می‌دهد که در یک شب تاریک یک ستاره نورانی تر را ببینیم؛ و سلول‌های پیرامونی، که زمانی که مرکز تاریک است به کار می‌افتند و به ما اجازه می‌دهند روی یک صفحه چاپ شده لغات را ببینیم.

    نور و تاریکی
    مارتینز اوترو این کانال‌ها را با نشان دادن یک صفحه سفید یا سیاه به مدت 30 ثانیه به تعداد دیگری از داوطلبان و با ظاهر شدن لحظه‌ای تصویر مونالیزا پیچیده‌تر کرد. داوطلبان پس از اینکه تصویر سفید را می‌دیدند بیشتر متوجه لبخند مونالیزا می‌شدند. این اتفاق احتمالا سلول‌های حاشیه‌ای را خنثی کرده و نتیجه‌گیری می‌شود که این، سلول‌های مرکزی هستند که لبخند مونالیزا را حس می‌کنند.

    به عقیده اوترو مارتینز، خیره شدن چشم‌ها نیز به شیوه‌ای که داوطلبان لبخند را می‌بینند، تاثیرگذار است. گروه وی از نرم‌افزاری برای تعیین محل خیره شدن هر 20 داوطلب استفاده کردند.

    داوطلبان با یک دقیقه خیره شدن به نقاشی، زمانی لبخند را می‌دیدند که بیشتر به سمت چپ دهان وی خیره شده بودند. این مدرک دیگری دال بر این است که دید مرکزی نشان‌دهنده لبخند است، با این حال این تمام ماجرا نیست؛ زیرا زمانی که داوطلبان برای یک لحظه لبخند را تشخیص می‌دادند، چشم‌هایشان روی گونه چپ متمرکز می‌شد که نشان می‌دهد دید حاشیه‌ای نیز نقشی را ایفا می‌کند.

    اورتو مارتینز می‌گوید: «لئوناردو داوینچی در یکی از یادداشت‌هایش نوشته بود که سعی داشته احساسات متغیر را نقاشی کند، زیرا آن‌ها را در خیابان دیده است.»

  • چاپ مجدد کتاب جنجالی "غزل‌های حافظ"

    مهر: کتاب "غزلهای حافظ" که در زمان انتشار چاپ نخست واکنش‌های زیادی را برانگیخت و بسیاری حافظ‌شناسان آن را نسخه‌ای جعلی از غزل‌های خواجه شیراز خواندند، دوباره به زیر چاپ رفت.

    این کتاب که همه نسخه‌های چاپ نخستش در دوروز اول توزیع به فروش رفت، دوباره به زیر چاپ رفت.
    چاپ دوم این کتاب این بار با اضافات و ملحقاتی در شمارگان 2500 نسخه و توسط ناشر چاپ اولش (انتشارات دیبایه) به زودی عرضه می‌شود.
    در ویراست جدید "غرل‌های حافظ" کل متن نسخه اصلی که کتاب از روی آن نوشته شده بود، اضافه شده است.
    همچنین علی فردوسی که برای نخستین بار نسخه مربوط به این غزل‌ها را در کتابخانه بادلیان دانشگاه آکسفورد دیده و آن را در این کتاب آورده بود، در چاپ دوم آن شرحی مبسوط‌تر درباره بازتاب‌ها و واکنش‌ها به انتشار این کتاب نوشته است.
    دی ماه سال گذشته و به هنگام انتشار خبر کشف این غزل‌ها به عنوان "قدیمی‌ترین نسخه از غزلهای حافظ" چشم‌های همه حافظ‌ پژوهان به رونمایی از این نسخه خیره شده بود اما انتشار این اثر در بازار کتاب ایران، واکنش‌های زیادی را برانگیخت و پژوهشگران مشهوری از جمله ضیاء موحد و بها‌ءالدین خرمشاهی، آن را نسخه‌ای جعلی از غزل‌های خواجه شیراز خواندند.
    گفته می‌شود نسخه‌ اصلی کتاب مذکور مربوط به سالهای 791 و 792 هـجری قمری و همزمان با آخرین روزهای زندگی حافظ است و در واقع این نسخه مدعی است که تنها نسخه غزل‌های حافظ در زمان حیات اوست.
    منبع: fardanews.com
  • سرود "ای ایران"


    زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، «
    حسین گل گلاب» تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان های معروف شهر می گذرد.
    او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی «
    روح الله خالقی» (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.
    «
    غلامحسین بنان» می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
    «کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند!» سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
    ای ایران ای مرز پرگهر
    ای خاکت سرچشمه ی هنر
    دور از تو اندیشه بدان
    پاینده مانی و جاودان
    دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
    جان من فدای خاک پاک میهنم...

    همانجا، خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته، تصنیف «ای ایران» در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.




     

  • ديكتاتور

    از گوبلز(دستيار هيتلر) مي پرسند:چرا با آمريكا مي جنگيد؟ مي گويد:«براي آن كه پنج ميليون نفر ژرمني را در آمريكا آزاد كنيم.»

    مي پرسند:چرا اقليّت آواره ي يهودي را مي سوزانيد؟

    مي گويد:«چون خون سامي پليد است وبه علت انحطاط ،خون زاينده و شرف زاي ژرمني را مي آلايد.»

    چرا خود ژرمني ها را هم مي كشيد؟«چون كه حقيقت ايجاب مي كند.»

    حقيقت چيست؟«آن چه مصلحت ملت آلمان ايجاب مي كند.»

    ملاك تشخيص مصلحت ملت آلمان چيست؟

    «يك كلمه :شخص پيشوا»(هيتلر)


  • حکایت شیطان و مرد نمازگزار


    مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباس هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباس هایش را عوض کرده و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجددا زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
    یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: «من دی
    دم شما در راه به مسجد 2 بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.» مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست درخواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
    مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجددا همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: «من شیطان هستم.» مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد، که شیطان در ادامه برایش توضیح داد: «من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
    من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. بخاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را نیز بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه ممکن است خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم!»

     

  • اندیشه نیک

    روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در  دهان خود فرو ببرند.
    مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش  روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به
    یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
    هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را  دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

  • نصايح زرتشت به پسرش

    - آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر.
    - قبل از جواب دادن فکر کن. هيچکس را تمسخر مکن.
    - نه به راست و نه به دروغ قسم مخور. به شرر و دشمني کسي راضي مشو.
    - تا حدي که مي تواني، از مال خود داد و دهش نما.
    - کسي را فريب مده تا دردمند نشوي. از هرکس و هرچيز مطمئن مباش.
    - فرمان خوب ده تا بهره خوب يابي. بي گناه باش تا بيم نداشته باشي.
    - سپاس دار باش تا لايق نيکي باشي. با مردم يگانه باش تا محرم و مشهور شوي.
    - راستگو باش تا استقامت داشته باشي. متواضع باش تا دوست بسيار داشته باشي.
    - دوست بسيار داشته باش تا معروف باشي. معروف باش تا زندگاني به نيکي گذراني.
    - دوستدار دين باش تا پاک و راست گردي. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتي شوي.
    - سخي و جوانمرد باش تا آسماني باشي.
    - روح خود را به خشم و کين آلوده مساز و هرگز ترشرو و بدخو مباش.
    - در انجمن نزد مرد نادان منشين که تو را نادان ندانند.
    - اگر خواهي از کسي دشنام نشنوي کسي را دشنام مده.
    - دورو و سخن چين مباش و نزديک دروغگو منشين. چالاک باش تا هوشيار باشي.
    - سحرخيز باش تا کار خود را به نيکي به انجام رساني.
    - با هيچکس و هيچ آييني پيمان شکني مکن که به تو آسيب نرسد.
    - مغرور و خودپسند مباش، زيرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالي شود چيزي باقي نمي ماند.

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
17 مطلب